درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
az adame bi mareft mo0tenaferam زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را بداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت.مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نمودهدر بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شدوقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من در خواهند آمد" !آن مرد آنقدر مغموم بود كه هچي نتوانست بگويد به سمت اتوبيل برگشت وچندين باربا لگدبه آن زدحيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود نگاه مي كرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"روز بعد آن مرد خودكشي كردخشم و عشق حد و مرزي ندارنددومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندكي دوست داشتني داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيدكه :اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشنددر حاليك امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.همواره در ذهن داشته باشيد كه:اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشندمراقب افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان ميشوندمراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود .مراقب رفتار تان باشيدكه تبديل به عادت مي شود .مراقب عادات خود باشيدشخصيت شما مي شودمراقب شخصيت خود باشيدكه سرنوشت شما مي شود .خوشحالم كه دوستي اين پيام را براي ياد آوري به من فرستاد .اميدوارم كه روز خوبي داشته و هر مشكلي كه با آن روبرو هستيد .آخرين روز آن باشد و تمام شوددو شنبه 20 آبان 1392برچسب:, :: 17:51 :: نويسنده : soogoli
بنام خداوندی که داشتن او جبران همه نداشته های من است
دو شنبه 20 آبان 1392برچسب:, :: 17:49 :: نويسنده : soogoli
نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد.طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها.گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گلبرگهاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم تو جیبهاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.صدای تندِ قدمهاش و صِدای نَفَس نَفَسهاش هم.برنگشتم به رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم میآمد. صدا پاشنهی چکمههاش را میشنیدم. میدوید صِدام میکرد.آنطرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَم بِش بود. کلید انداختَم در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – نالهای کوتاه ریخت تو گوشهام – تو جانم.تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. بهروو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و رانندهش هم داشت توو سرِ خودش میزد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود میرفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.ترسخورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.مبهوت.گیج.مَنگ.هاج و واج نِگاش کردم.توو دستِ چپش بستهی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.چهار و چهل و پنج دقیقه!گیجْ – درب و داغانْ نِگا ساعتِ رانندهی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بوددو شنبه 20 آبان 1392برچسب:, :: 17:47 :: نويسنده : soogoli
گاهی شعر سراغم را میگیرد؛گاهی...هوای تو!فرقی نمیکند....هر دوختم میشوند بهدلتنگی من!!!
چه تفاوت عميقي ست بين تنهايي قبل از نبودنت و تنهايي بعد از نبودنت...........!دلتنگم برای کسی ....نه از بی کسی .....
تـــو را
" دوستـــ دارمـــ "چه فـرق مى کند که چـــــــرا !یــــــــا از چـــــــه وقـت!یـا چطـور شـد که ..!چه فـــــــــــــرق میکـند ؟!وقتى تــو بـایـد بــــــــــــــاور کنـى . . . کـه نمـى کــــنى !و مــن بـــایـد فـرامـــــــــوش کــنم . . . کـه نمـى کـــــنم !![]()
جــای تعجبــ ـــ ندارد کــه گـاهـی ... ![]()
یک شنبه 19 آبان 1392برچسب:, :: 22:25 :: نويسنده : soogoli
تمام لذتهای دنیا واسه زمانیه که اصلا انتظارشو نداری
|